حسن مرسلوند
466
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
تنپرستى نيست غير بندگى * شهوت و آز است زهر زندگى زندگى بىروح غير مرگ نيست * جز درخت بىبر و بىبرگ نيست رو تو روح خويشتن را پاك كن * جاى اندر طارم افلاك كن جامهء خاكى به تن رو چاك كن * اعتلا بر عالم افلاك كن زان كه تو زان عالم بالاستى * پرتوى از نور حق پيداستى گفت من گنجى بدم اندر نهان * خواستم تا از تو گردم من عيان سرّ خلقت ظاهر اندر روى تو * نور حق در آب و رنگ و بوى تو پردهبردار از رخ روح خودت * تا كه بىپرده ببينى شاهدت عالم ارواح بوده جاى تو * هم در آن بايد شدن مأواى تو عشق ورز و عشق پروانه مثال * تا برى ره سوى وصل آن جمال عشق اندر جلوهگاهت مىكشد * در جهان برترى راهت دهد مىكند صاحبدل از عشق مجاز * از حقيقت در به روى خويش باز گفت شيخ آنكو ندارد عشق يار * بهر او پالان و افسارى بيار عشق شمع است و همه پروانهوار * دور آن گرديم مست و هوشيار روح را او پاك ز آلايش كند * مصدر الهام و پيدايش كند سرّ خلقت محور عالم بود * خلعتى بر پيكر آدم بود هركه نوشد جرعهاى از جام او * زندهء جاويد گردد نام او سروده شده در 1303 خورشيدى